تبليغاتX
در هم نوشته از همه جا نوشته

در هم نوشته از همه جا نوشته

سلام دوست جونیام خوبین؟

اعصابم امروز به مدت ۳ روز قبل خورده(چه جمله ی مبتکرانه ایی گفتما)

چرا؟ چرا نداره هرچی پشه میکشم تموم نمیشن

بابا مامانمم بهم میگن شادی مگس کش یا غورباقه(اونم جلوی دیگران)

اخه این انصافه همه پدر مادرا از دختراشون تعریف میکنن خواستگار واسشون جور شه اونوقت اینا با این حرف زدنشون همونارم میپرونم(البته من قصد ازدواج ندارما اما بلاخره ادم خر کیف میشه هی واسش خواستگار میاد)

از چندتا عکس خوشم اومد گفتم بزارم با هم بخندیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:23  توسط شادی  | 

دیگه ادامه نداره...

 شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےدوستای خوبم

ببخشید دیر اپیدم

اخه دارم میرم سر کار ....

خوبین؟

خوب بحثمون جایی بود که فهمیدم قبول شدم

وقتی مدیرمون بهم گفت شاخ دراوردم

از اون به بعد بود که لحظه لحظه با خدا بودن (ینی همون پیرمرد) رو تجربه کردم

به مامانم گفتم مامانم از خوشحالی گریه میکرد

باورم نمیشد از اون به بعد به همون خدای بالا سر فقط کافیه یه چیزی ازش بخوام

هنوز به زبون نیاوردم واسم میفرسته

خیلی باحاله نه؟

هر امتحانو ازمونی که شرکت کردم همه رو یه ضرب قبول شدم

شدم یه ادم دیگه

هرکی از زیباییم تعریف میکنه میگم از اون تعریف کنین خدای من اینقدر با سلیقست به خودم مغرور نیستم که اینجوری تعریف میکنما نه به خدای خودم مغرورم به داشتن اون میبالم

دوستا تجربه کنین

کار سختی نیستشا

فقط از ته دل ازش بخواین و مطمئن باشین براورده میکنه خواستتونو

خیلیا به این حالت و به این مکالمه و اعتماد به خود میگن ذهن نیمه هوشیار اما  به  اعتقاد من چرا اینقدر علمیش کنیم این همون خدای درون کاملا هوشیار همه ی ماست

شما به خداتون و توانایی هاتون اعتماد کنید اگه نتیجه نداد به خدا هرچی خواستید بهم بگیه اصلا من تو پست بعدیم میزارم که همه ببینن

زندگی خیلی اسون و لذت بخشه

یادتون نره "زبا ادمی قلم پروردگارست"

خوب دیگه اینم از من که باهام اشنا شدین اطلاعات بیشتر میخواستین در خدمتم

ازین به بعد میریم تو کا ر متن...

دوستون دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 15:2  توسط شادی  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:7  توسط شادی  | 

اینم ادامشه...

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےببخشید به خدا اگه خستتون کردما...

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےیه شب که بارون میومد و من داشتم از پنجره ی اتاقم به بارون اسمون نیگا میکردم(اخه من عاشق بارونم)یکی بهم گفت چرا همه جز من

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےباورم نمیشد گذاشته بودم به حساب اینکه دارم طبق روال معمول خیال پردازی میکنم ولی صدا واضح تر از این حرفا بود

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےهیچی نمیگفتم فقط فکر میکردم

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےبه کی اعتماد داری؟مگه تو بچه که بودی مشکلی واسه پدر مادرت پیش میومد به من نمیگفتی(اخه من در دوران طفولیتم تا ارزویی داشتم دستمو مشت میکردمو دعامو میگفتم با یه صلوات و فوت میکردم به اسمون)

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےمیدونم شاید الان فکر میکنید من توهمیم یا دارم دروغ میگم منم اگه کسی واسم اینارو میگفت باورش واسم سخت بود اما بزارین داستانو بگم بعد خودتون تجربش کنین

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےاین حرفارو شنیدم و در کمال ناباوری دلم فرو ریخت و انگار از اون رو به این رو شدم

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےخودم تا چند وقت درگیر این صداها بودم صبح ها که بلند میشدم نا خوداگاه به اسمون صبح به خیر میدادم لبخند میزدم قربون صدقه ی یه پیرمرد با ریشو لباس سر تا سر سفید میرفتم(تو خیالما)

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےتوی نماز حس میکردم به شونه ی اون پیرمرد تکیه کردم

کلا دیدم به زندگی عوض شده  بود...

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےتا اینکه نزدیک امتحانا شد و منم که همه تلاشمو کرده بودم فقط امیدم به اون پیرمرد بود

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےمامانم بهم از ۲ روز قبل گفت میخوام زنگ بزنم به اقای........تا واست تو حوضه ی تصحیح اوراق سفارش کنه

گفتم نه

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےمادر: ینی چی نه ینی میخوای این دفعه هم بیوفتی؟

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےمن:اتفاقا میخوام این دفعه قبول شم حق نداری مامی زنگ بزنی

مادر:هرجور صلاحه خود دانی

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےاین دفعه بهتر از هر وقتی میدونستم دارم چیکار میکنم

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےرفتم امتحان دادم...شب که میخواستم بخوابم یه دفعه یه تصویر اومد جلو چشمام که اون پیرمرد نشسته تو حوضه و داره برگه ی منو صحیح میکنه

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےزدم زیر گریه داشتم میمردم از خودم خجالت میکشیدم

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےهی ازش معذرت خواهی میکردم میگفتم منو ببخش من خیلی بدم

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےفرداش اقای ...... زنگ زد خونمون با مامانم صحبت کرد

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےمامانم با چشمای گرد قطع کرد

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےگفتم چی شده افتادم؟؟؟؟

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےمامان:نه اخه مگه الان نتایج میاد

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےمن:پس چی شده جون به لبم کردی

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےمامان:اخه اقای ..... گفت شما به کسی سفارش کردین گفتم نه شادی گفته به کسی نگو خودم تلاش کردم گفت اخه رفتم حوضه دیدم اسم و فامیل شادی از قبل رو یه برگه ایی بود(به عنوان سفارش)

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےمن که تعجبی نکردم ولی مامانم داشت چشماش از حدقه در میومدSHOCKED.gif

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےولی تا پام به اتاقم رسید زدم زیر گریه به خدا داشتم میمردم از شرمندگیو خجالت طوری که روم نمیشد نماز بخونم

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےنتایج امتحان اومد

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےمامانم زنگ زد مدرسه بگیره خانوم گفت قبول نشده

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےدنیا رو سرم خراب شد

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےبه جای اینکه ناراحت باشم مثل دفعه  های قبل خوشحال بودم میگفتم با خودم حقمه

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےرفتم مدرسه اعتراض بنویسم خانوم میگه تو چرا دست خالی اومدی کو شیرینیت؟

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےتو که قبول شددی.........................................شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:25  توسط شادی  | 

ادامشه...

 

سلام من دوباره اپیدم

خوبین ؟؟؟

خوب کجا بودم؟

اها بحث اعتماد بود.....

رفت و گذشت من:

 

تا اخر سال شد و موقع انتخاب رشته راضیه خونشون سر کوچه ما بود رفتم دنبالش و رفتیم مدرسه واسه انتخاب رشته

مامانم پاشو تو یه کفش کرده بود که باید بری رشته ریاضی("من از ریاضی متنفر بودم و نمرم ۱۴ بود)ینی همون پایین ترین نمره ای که واسه رشته ریاضی واسه دخترا لازم بود

اونوقت مادر محترمه به دلیل اینکه همه خانواده پدریم مهندس و سرشناس هستن گفتن منم برم ریاضی (خودمونی ترش کنم واسه اینکه کم نیاره)

چشمتون روذ بد نبینه من اون روز تو مدرسه یه عالمه گریه کردم و مدیرمون زنگ زد به مامانم

الو سلام خانوم.....خوبین اقای ..... خوبن؟

ببخشید شادی به درد رشته ی ریاضی نمی خوره خودتون که مبینین استعدادش تو رشته های هنریه

مادر:نه خانوم....شادی باید بره ریاضی ...

خانوم:من گوشیو میدم تصمیم اخرو بگیرین

من:الو مامانمن نمیکشم تو ریاضی به خدا

مادر:به من چه اگه حرف من برات مهمه من میگم برو ریاضی و اگرنه خودت هرکار میخوای بکن

من:باشه چشم

مادر:بوووووووووووق.......................

دیگه این شد که اومدم رشته ی ریاضی

سال دوم رفتم یه مدرسه ی دیگه

از همون اول لج کرده بودمو نمیخوندم راضیه هم که نبود بیشتر اعصابم خورد بود خیلی فضول شده بودم دیگه اون شادیه قدیم نبودم

معلم ریلضیمون خیلی باهام لج بود همش جلو بچه ها ضایم میکردو میگفت تو به درد این رشته نمیخوری تا اینکه با خدا قهر کردم

از سال دوم عذابای زندگیم شروع شد

بخاطر مشکلی که برادرم داشت(دوستای ناباب)همه توجه پدر مادرم سمت اون بود از من غافل شدن

سال دوم و به بدبختی با یه تجدید(درس هندسه)پاس کردم

سال سوم معلمام مسخرم میکردن منم که هر روز گریه کنان به خونه میرفتم پدر مادرمم تحویل نمیگرفتنو میگفتن تو باید بیشتر تلاش کنی اونا راست میگن(بابا به خدا نمیفهمم ریاضیو ازش متنفرم(اولای سال اپاندیسم اود کرد

۱ماه مرخس بودم از خدمت ریاضی همه معلمام (جز معلم فیزیک و هندسه )به دیدنم اومدن گفتن جات خیلی خالیه(به قول خودشون من خیلی با نمک و دوسداشتنیم)

سال سوم ۳تا تجدید(هندسه حسابان فیزیک)

۲تاشو شهریور پاس کردم من موندمو حسابان

تازه وقتی که یک قسمت از موهای سرم ریختو قرص اعصاب میخوردم مادرم فهمید چه بلایی سر دخترش اورده

روزی نبود که اشک نریزم از یه طرف دوشتامو میدیدم که شادنو شنگول میرن مدرسه و میان از یه طرفم اعتماد به نفسمو که معلما صفرررررررررررررر کرده بودن از یه طرفم این درس لعنتی که چسبیده بود بهمو داشت ابرومو جلو فک و فامیل میبرد

هر دفعه میرفتم امتحان بدم مامانم به همه سفارش میکرد هواشو داشته باشین ولی باز نمره ها۳ ۵ ۴.۵ تو این مایه ها

هیچوقت مامانم معلمام و خدارو واسه اینکه عمرمو تلف کردن نمی بخشیدم

تا اینکه یه شب که بارون میومد....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:52  توسط شادی  | 

سلام به همه ی دوستای خوبم

امیدوارم حال همتون خوب باشه

نمیدونم از کجا شروع کنم فقط میدونم میخوام به همه چی یه طور دیگه ازین وبلاگ نگاه کنیم

همراه با من...همراه با نظرات همه ی شما خوبان....

میخوام این طرز نگاه رو از چندتا از حوادث زندگیم شروع کنم

سال اول دبیرستان بودم یه دختر کاملا دیوونه شاد و پر از حسه و حال زندگی

تو مدرسه ایی که بودم هرروز یه اتفاق تازه می افتاد یه روز یکی و میبردن توی دفتر واسه گوشی یه روز واسه لوازم ارایشی و ...

من و یکی از دوستام به اسم راضیه شاگردایی بودیم که هم از نظر درسی و هم از نظر اخلاقی ورد زبون معلمها و مدیر و بقیه ی گارد سلطنتی بودیم

زندگیم واقعا عالی بود از همه نظردر رفاه کامل بودم و مادری داشتم(ینی هنوزم دارم)که

مثل خواهرم و دوستم بود(چون من از نعمت بزرگ خواهر محرومم)و پدری که عاشقانه

دوستم داشت و وقتی اسم دخترشو کسی میخواست بیاره از قبلش اخم میکرد تا حساب دست طرف  بیادو مبادا به دخترش بگه بالای چشمش ابرو

یه داداشم داشتم ماه مااه مااااه البته بلا نصبت ماه همیشه باهاش در جنگ و دعوا بودم دشمن خونیم http://freesmile.ir/smiles/23212_(2).gifبود

خلاصه زندگیه خوب و خوشی داشتم...

تنها چیزی که نداشتم اعتماد بود

اعتماد به خودم و اعتماد به خدا

دعا میکردم نماز میخوندم اما اعتماد نداشتم به کلمه ی الله اکبر....

سرتونو درد نمیارم تا اینجاشو داشته باشین تا مطلب بعدی...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:37  توسط شادی  |