
ببخشید به خدا اگه خستتون کردما...

یه شب که بارون میومد و من داشتم از پنجره ی اتاقم به بارون اسمون نیگا میکردم(اخه من عاشق بارونم)یکی بهم گفت چرا همه جز من
باورم نمیشد گذاشته بودم به حساب اینکه دارم طبق روال معمول خیال پردازی میکنم ولی صدا واضح تر از این حرفا بود
هیچی نمیگفتم فقط فکر میکردم
به کی اعتماد داری؟مگه تو بچه که بودی مشکلی واسه پدر مادرت پیش میومد به من نمیگفتی(اخه من در دوران طفولیتم تا ارزویی داشتم دستمو مشت میکردمو دعامو میگفتم با یه صلوات و فوت میکردم به اسمون)
میدونم شاید الان فکر میکنید من توهمیم یا دارم دروغ میگم منم اگه کسی واسم اینارو میگفت باورش واسم سخت بود اما بزارین داستانو بگم بعد خودتون تجربش کنین
این حرفارو شنیدم و در کمال ناباوری دلم فرو ریخت و انگار از اون رو به این رو شدم
خودم تا چند وقت درگیر این صداها بودم صبح ها که بلند میشدم نا خوداگاه به اسمون صبح به خیر میدادم لبخند میزدم قربون صدقه ی یه پیرمرد با ریشو لباس سر تا سر سفید میرفتم(تو خیالما)
توی نماز حس میکردم به شونه ی اون پیرمرد تکیه کردم
کلا دیدم به زندگی عوض شده بود...
تا اینکه نزدیک امتحانا شد و منم که همه تلاشمو کرده بودم فقط امیدم به اون پیرمرد بود
مامانم بهم از ۲ روز قبل گفت میخوام زنگ بزنم به اقای........تا واست تو حوضه ی تصحیح اوراق سفارش کنه
گفتم نه
مادر: ینی چی نه ینی میخوای این دفعه هم بیوفتی؟
من:اتفاقا میخوام این دفعه قبول شم حق نداری مامی زنگ بزنی
مادر:هرجور صلاحه خود دانی
این دفعه بهتر از هر وقتی میدونستم دارم چیکار میکنم

رفتم امتحان دادم...شب که میخواستم بخوابم یه دفعه یه تصویر اومد جلو چشمام که اون پیرمرد نشسته تو حوضه و داره برگه ی منو صحیح میکنه
زدم زیر گریه داشتم میمردم از خودم خجالت میکشیدم
هی ازش معذرت خواهی میکردم میگفتم منو ببخش من خیلی بدم
فرداش اقای ...... زنگ زد خونمون با مامانم صحبت کرد
مامانم با چشمای گرد قطع کرد
گفتم چی شده افتادم؟؟؟؟
مامان:نه اخه مگه الان نتایج میاد
من:پس چی شده جون به لبم کردی
مامان:اخه اقای ..... گفت شما به کسی سفارش کردین گفتم نه شادی گفته به کسی نگو خودم تلاش کردم گفت اخه رفتم حوضه دیدم اسم و فامیل شادی از قبل رو یه برگه ایی بود(به عنوان سفارش)
من که تعجبی نکردم ولی مامانم داشت چشماش از حدقه در میومد
ولی تا پام به اتاقم رسید زدم زیر گریه به خدا داشتم میمردم از شرمندگیو خجالت طوری که روم نمیشد نماز بخونم

نتایج امتحان اومد
مامانم زنگ زد مدرسه بگیره خانوم گفت قبول نشده
دنیا رو سرم خراب شد
به جای اینکه ناراحت باشم مثل دفعه های قبل خوشحال بودم میگفتم با خودم حقمه
رفتم مدرسه اعتراض بنویسم خانوم میگه تو چرا دست خالی اومدی کو شیرینیت؟
تو که قبول شددی.........................................